بد نیس گریه کنی !
نوشته ی : مستعان غلامی
مثل هر روز نمازت را خواندی . خود من هم آنجا بودم . پشت سرت ، جلوی یک صف نماز خواندم . شک دارم که باطل شده یا نه ! . مردم محل با تو دست می دهند . التماس دعا دارند و تو در دلت می خندی دقیقا مثل همان لحظه که با نیشخند به آن ها می گویی : " همه ی ما محتاج دعایم."
خوب هم می دانی که چرا جمله ی بالا را 5 بار در شبانه روز بعد از نماز می گویی .
از در که خارج می شوی ، میرزا وارد می شود . مهر بر می دارد . نمازش را با اکراح می خواند ؛ نمازش تمام نشده بر می گردی ؛ بهانه ات این است که تسبیحت جا مانده و تو جا گذاشتیش . میرزا سعی می کند با دعاها نمازش را تا بعد رفتنت ادامه بدهد ولی تو مثل یک مگس سمج مثل همان روز زیر لب دعا می خوانی ، تسبیح می زنی و سعی می کنی لبخندی را گوشه ی لبت بسازی . میرزا نماز را تمام می کند ؛ تو به سویش می روی . دست پیش می بری و میرزا به دستت نگاه می کند . به جز خط بندهای دست شیار دیگری در دستت نبود . میرزا سرش را بالا می کند ، در چشمانت می نگرد ؛ تو هنوز دستت دراز است و میرزا زیر لب یک استغفر الله می گوید و دستانش را ستون می کند و بلند می شود . خودت هم خوب می دانستی که از این موضوع فقط من و تو و میرزا با خبر بودیم . میرزا وقتی کفش هایش را می پوشد بلند طوری که بشنوی می گوید : - بوی گندت خانه ی خدا را پر کرده . الاخلص ٌمن الایمان . و باز جمله ی چند دقیقه قلبش را تکرار می کند ، دستی بر نرده های سبز مسجد می کشد و از حیاط خارج می شود .
((( در خیابان رعنا را دیدی تو را که دید چادرش را جلو کشید ولی دیر شده بود . یک دور اندامش را برانداز کرده بودی و همین برای امشب کافی بود . رعنا جلو می آید . سلام می کند و تو چشمانت دو ، دو می زند .
حتی یادت می رود جواب سلام را بدی و او رد می شود . عبایت را در می آوری . امامه ات را باز می کنی که دوباره ببندی و با زبانت دندانت را می خایی . دوش می گیری ،سبک می شوی و حالا دیگر باید بخوابی تا صبح سر وقت برسی . آخر یک محل چشم براه سخنان دلنشینی که هر روز بیشتر بر غم حسین می افزایی می شوند . فردا اول محرم است و خودت می دانی که باید از نو شروع کنی ، از مدینه حرکت کنی و دهم بکشیش ؛ بقیه اش هم هر چه خواستی بگو مردم می گریند .
بیرق ها را برپا می کنند ، نماز عشا را می خوانی ، با دستت پایین عبایت را جمع می کنی و آرام به سمت منبر پیش می روی . میرزا هم از صحبت هایت خیلی خوشش می آمد . گریه می کرد و مردم را مجبور می کرد تا گریه کنند . تو بالای منبر می خوانی از قصه های ننه کلثوم تا روباه مکار و اشاره می کنی به قیامتی که وجودش هم تردید است . نگاهت همیشه به سمت بالاست . مردم می گفتند در جستجوی اللهی یا منجی را می بینی ؛ خودت هم خوب می دانی که من می دانم در طبقه ی بالا میان زنان چه می گذشته و تو دنبال چه بودی . چرندیاتت تمام می شود . چشم ها پر از خون است . مردم سوال می پرسند و سنبلشان می کنی . مردم می مانند ولی تو باید می رفتی . به مردم که چه کار داری . نعلینت را که می پوشی از مسجد خارج می شوی . در اواسط کوچه رعنا را می بینی . سرت را بالا می آوری . به چشمانش زل می زنی و سلام و علیکمی می گویی . رعنا ناچار می ایستاد و سلام می کند و می گوید توفیق نشده پای عرایزت بنشیند و تو هم فرما می زنی و او به سمت مسجد می رود . به خانه می روی . زیاد درباره ات گفته ام . می خواهم شب تاسوعا را به خاطرت بیاورم . میرزا گفته بود حاجی تا می تونی اشک مردم رو واسه فردا در بیار و تو اینقدر آب و تاب دادی که خون ها پاشید لبه ی سفید لباس یکسره ات و همه گریه کردند . پشت میکروفن هق می زدی و دماغت بالا می کشیدی . از اینجا خیلی قشنگ به ریش مردم می خندی . از پشت پرده نگاهت به مچ پای بیرون زده از چادر خورد و دیگر نفهمیدی که داری چه می گویی .حواست اصلا جمع نبود . میرزا گریه می کرد و به سر می کوفت . آروم گفت : " حاجی باید مداح بیاد ختمش کن " و تو بلادرنگ صلوات خواستی دستت بین پاهایت بود و آن را آرام بلند کردی . دست خودت نبود . آرام از مسجد خارج شدی به سمت دستشویی رفتی . خیلی دلت می خواست بدانی آن مچ پاها مله که بود . هر دو دستشویی پر بود و تو مجبور بودی که صبر کنی . چند لحظه گذشت و کسی بیرون نیامد . در زدی و سرفه ای کردی . چند لحظه بعد رعنا بود که از دستشویی خارج شد . سلامی کرد بر تو و با همان کلمه جوابش را دادی . اینجایش را هم یادم رفت بگویم که چند باری راهروی منتهی به دستشویی را بالا و پایین کرده بودی . به دست شویی که رفتی متوجه شدی که خودت را خیس کرده بودی . زمانی که در دستشویی بودی تا زمانی که در را باز کنی صدای آب را می شنیدی . بیرون می آیی . ؛ رعنا آنجا بود . چادرش آریه ایستاده بود و تو فقط نگاه می کردی . به سمتت بر می گردد . یک باز دیگر اندامش را می بینی . از این زاویه و در این مدتی که برگشت کل برجستگی های بدنش مشهود بود . تو را که دید اعتماد کرد . با همان وضع ولی کمی جم و جور تر نزدت آمد .
- حاج آقا ببخشید ! یه سوالی داشتم .
- بفرمایید ( زبانت گرفته بود )
- ببخشید ! یه وقت فکر بد نکنید . فقط در حد یه سواله . یه سوال که ذهنمو مشغول کرده . راجبه عفاف و شریعته .
- ماها امین راز مردمیم . اگر بتوانم برایتان حلش می کنم .
- روم به دیوار . اگه یه دختری با یه حاج آقایی رابطه ی ... داشته باشه . گناهش بر گردنه کیه ؟ و آخرش دختره چی می شه ؟
لبخندی زدی . لبخندی از روی رضایت .
- کدوم حاج آقا ؟!
و رعنا همان طور خشک ایستاد .
- مثلا اگر من باشم حاضرم گناهشو بخرم .
تو خندیدی و رعنا هم لبخند ملیحی را زد که صورتش را جذاب تر کرد .
- جدی که نمی گی ؟
دست جلو بردی . با دو دستت سرش را پرس کردی . مدتها بود منتظر همچین موقعیتی بودی . جلوی دهانش را گرفتی . خودت را به پشتش رساندی و هلش دادی . می خواست جیغ بزند . چادرش را در آوردی . حالا کل اندامش را می دیدی . بدون ترس و همه چیز برای تو بود . دست کشیدی بر رویش و مداح می خواند . صدای نی می آمد . غمگین نمی زد . آن شب اصلا شب غمگینی نبود . تو دست پیش بردی . لمسش کردی . کم کم ساکت شده بود . مثل دو کرم در هم لولیدید و بالا و پایین و عقب و جلو می رفتی . مداح می خواند . همه به سر می زدند . گریه می کردند . ضربان قلبت سریع بود . حیاها را ریختی و وقت نداشتی . هیچ کس شما را ندیده بود . از دستشویی خارج می شوی . دستی بر پشتش می کشی و صدای جیر جیر در به صدا در می آید . میرزا را که می بینی خشکت می زند . رعنا تعجب می کند . زبان هر دویتان بند آمده بود و میرزا می گوید :
- جواب سوالت رو گرفتی دخترم ؟ زن حاجی شدن چه فرقی با ... داره ؟
تو می گویی :
- رابطه مشروع بود میرزا ، ما برای رفاه مردم هر کاری می کنیم . مردم که شاد باشن ما هم شایدم . مگر علی و محمد این طور نبودن .!
میرزا را می دیدم که به تو نزدیک می شد . ضربه اش را زیر گوشت حس کردی .
- دختر من فاطمه و خدیجه نیس . رعناااااااس . فردا تو محضر می بینمت حاجی . )))
میرزا از مسجد خارج شده بود .و تو پشت سرش می رفتی . نعلینت نبود . کسی آن را پوشیده ؟! . میرزا دور شده بود . دمپایی کسی را می پوشی تا از مسجد خارج شوی . به سمت دستشویی می روی . مطمین بودی که میرزا رفته . نعلینت در سوراخ توالت گیر کرده بود . با انگشتانت بیرونش آوردی . آن را می پوشی . اکراح داری که دستت نجس شده یا باز هم می شود حلال فرضش کرد . حالا میرزا بغل دستم نشسته . چه می گویی ؟!
************* اگر سخن نویسنده رو می خواید بشنوید رو ادامه مطلب کلیک کنید . *******