تبليغاتX
خدا بازي




خدا بازي

نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
کتاب دوم داروک @

کتاب انتخابی این ماه انجمن داروک :

نام کتاب : شناخت اساطیر ایرانی
نویسنده : جان هینلز
مترجم : ژاله آموزگار - احمد تفضلی
انتشارات : نشر چشمه
چاپ یازدهم
تاریخ چاپ : 1386 تهران

دوستان عزیز و اعضای انجمن لطفا کتاب را تا پایان فروردین ماه ۱۳۸۷ به پایان برسانید !

 


[+] نوشته شده توسط مسعود در 10:43 | |

فعالیت دوباره داروک

سلام به دوستان !

دوباره فعالیت داروک رو از سر می گیریم .

تا چند روز دیگه کتابی که باید بخونیم و مدت زمانش رو تعیین می کنیم !

تا چهارشنبه تعیین می شود !

منتظر اعضای جدید هم هستیم !

 

 wWw.KhodaBazi.Blogfa.ir


[+] نوشته شده توسط مسعود در 14:7 | |

همه رفتن ، کسی با ما نمونده

هر اومدنی یه رفتنی داره ،مگه نه ؟!

خوب امشب نوبته رفتن من هست !

پس خداحافط دوستان از جمله :

مایده ، محمد ، نگین ، منیره ، مهدی ، شیطون ،...

 

خداحافظ

اینم شعری که مشکلات و بد بختی های منو می گه ! البته مایده خانوم تا حدی در جریان هستن

ته این سیاهی بد ، یه چراغ زنبوریه

لحظه ی رهایی ما پس چرا این جوریه

نمی دونی مگه امشب تو کوچه عروسیه

این دیوار زنونه مردونه پس کار کیه

نمی دونی مگه دختر

رسم بازی کلاغ پر

در نبرد نا برابر

مردا این ور ، زنا اون ور

وسط پردهای گمشده در هجوم باد

چرا داماد نمی تونه از عروس بوسه بخواد

در مهمونا تفنگه ، دسته بچه ها فشنگ

توی مهمون خونه هم بارون دیگه بند نمی آد

نمی دونی مگه دختر

رسم بازی کلاغ پر

در نبرد نا برابر

مردا این ور ، زنا اون ور

حوض بی ماهی و کاشی ، جای خالی سه تار

تور سوخته ، قند بی سر ، وحشت حجله ی یار

می شه پیشونی نوشته ، من و تو این نباشه

می شه از جا بکنیم ، دیوارا رو یک دو سه چهار

نمی دونی مگه دختر

رسم بازی کلاغ پر

در نبرد نا برابر

مردا این ور ، زنا اون ور

می شه مهریه تو نسیم آزادی باشه

می شه گریهاتم از سر شادی باشه

می تونه نجابت تو رنگ دستمال نباشه

می تونه فریادی که بی وقفه سر دادی باشه

نمی دونی مگه دختر

این همه کلاغ سیاه پر

صبح بعد از شام آخر

بازی از سر ، بازی از سر


[+] نوشته شده توسط مسعود در 21:48 | |

نقد کتاب ارابه ی خدایان

بالاخره خواندن اثری شگفت از اریک دانیکن به نام ارابه ی خدایان در انجمن داروک به پایان رسید !

لطفا جهت خواندن نقدهای این کتاب به ادامه ی مطلب مراجعه کنید !

به زودی بخش کامل می شود ! ( هر روز سر بزنید تا نقد های جدید را بشنوید : )

دوستان عزیز شرمنده نمی تونستم یه مدت به اینترنت بیام !

نقدهایی جدید از دیگر دوستانمان در وب قرار گرفته !


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط مسعود در 18:5 | |

قلقلک

قلقلک

نویسنده : مستعان غلامی

1

به مادرم بگویید اینقدر سر و صدا نکند . جیغ نکشد . انتهای جیغش دلم را می سوزاند . درست مانند همان روزی که پدر ته سیگار روشنش را چسباند زیر قلبم درست بین دندهام . به آن ها بگویید داد نزنند . گریه نکنند . قران نخوانند ، بدم می آید از خواندنش ؛ می رقصانند کلمات لعنتی را پشت سر هم و قاطی می شود و نمی فهمی چه می گویند مثل آخوند قلی که از گفتن اسمش هم شرم دارم مثل همان روزی که بر سر قبر پدر قران را با تارنه قاطی کرده بود و همه مثل گوسفند گریه می کردند بی آنکه بدانند این مردک چه می گوید . این ها کیند که دم در ایستاده اند ؟ چرا داخل نمی آیند . ته ریششان به سبزی می زند . همان سبزی هایی که مادر می کاشت و آفتاب ، نه آن آفتاب ، این آفتاب ، همان که الان نیست را می گویم خرابشان می کرد . راستی آفتاب کجاست ؟ آسمان را ابر گرفته و شعاع نور آفتاب درست بر سقف توالت می خورد . آخوند قلی چرا دست بر گوش گذاشته ؟ انتهای نگاهش به امتداد شعاع آفتاب است . تو همیشه یک طرفه به قاضی می روی ؟

-         اتفاقا این بار جاده دو طرفه بود ولی جایی برای سبقت نداشت .

-         تو شعار زده ای . !

2

آرام پلکانم را باز می کنم . آفتاب تا ایوان آمده بود . نزدیک می شوم . سلام می کند ، جواب می دم . دستانم را به او می دهم . پلک نمی زدم . پشت سرم سایه ام را نمی دیدم . مادرم پرسد حالم خوب است ؟! . حالم بد نبود . پتو را می کشم تا بالای سرم . زیر پتو از بوی عرق و شلوار خیس شده از دیشب حالم به هم می خورد . مال من بودی . چند برگ زیر تخت افتاده بود . داروهایم کنارم ، درست روی میز و مابین ساعت و لیوان آبه نصفه ی دیشب بودند . آفتاب وارد اطاقم شده بود . نگاهش کردم با آمدنش گرمای خاصی را به من بخشیده بود . تو که اینقدر رمانتیک نبودی !

-         عاشقانه ؟

-         نه احساسی ؟!

-         تو شعر زده ای . !

 

3

آخوند قلی را بگویید که مرا لمس نکند . دلم نمی خواد نجس شوم . به مادر بگویید آن زبان لامذهبش را اینقدر نگزد قطع می شود به خدا . اگر قطع بشود دیگر بعدازظهر ها نمی تواند همراه با بقیه ی زن هایی که اینجا نشسته اند چایی بخورد و صحبت کند از ...

می خواهم نگاهش کنم ، نگاه که نه ؛ چرا آن بالا نشستی ؟ بیا پایین تر عزیزم انگشتاتو بنداز لای انگشتام . نمی تونی ؟ . احتیاج که نه ، ولی از این سر و صداها خسته شده ام . بگویید تمام کنند این جشن را . چرا زنان گریه می کنند . بوی جوراب ها از اطاق مردانه حالم را بد می کند . خوب شد تو نیومدی آفتاب ! صدای استکان می آید . لعنتی ها را باش انگار هفته ها نخورده اند که امروز بخورند . زن را می بینم که آرام خیارها و شیرینی ها را می اندازد در کیفش و چادر روی سرش داده تاکسی نبیندش و کارش که تمام می شود مثل بقیه شروع می کند به گریه کردن . راستی تو کجا بودی آفتاب ؟

-         کسی دعوتم نکرده بود . سر زده رسیدم دیدم که آخوند قلی نگاهت می کند . این بار شش و هشت می خواند . تمبک ها جا مانده بودند .

-         تو همیشه اینقدر مسخره ای ؟

-         من حقیقت رو گفتم !

-         خیلی پستی .

-         تو دیوانه ای !

 

4

دلم برات تنگ شده بوذ . چند روزی می شد که ندیده بودمت ، قرار گذاشتی که تا باران بند نیامده از اطاقت بیرون نیایی . حسابش از دستم در رفته یک هفته ، شاید هم بیشتر ... . خیلی وقت بود که آفتاب را می خواستم . گود می رفتم . داغ بودم ، داغم می کرد . حواسم پرت بود . دستم خورد به لیوان و لیوان افتاد روی قرص ها . آب نداشت . مادر می آید . حالم را می پرسد . حالم بد نبود . نگاهش کردم . مامان آفتاب کو ؟ چند باری بالا و پایین می روم . اطاقم پر بود و جای رفت و آمد نداشت . اگر مادر هم گاهی سر نمی زد کمد را که قناس شده رو به روی تخت ، پشت در می گذاشتم تا دکوراسیون کامل شود . آفتاب هم از پنجره بیاید . راهش را خودم به او یاد دادم . سیگار روشن می کنم . همان جایی که پدر آن را سوزاند تیر می کشد . مادر دوباره می آید . اطاق توی مه فرو رفته بود . یک نفس عمیق می کشم .

 

5

امروز آمده بود ، بعد از مدت ها دیدمش . صبح بیدار شدم . دیدم که درست بالای سرم است . تا ظهر پیشم ماند . خیلی دقیق به همه چیز نگاه می کرد . مادر بهش می گفت که مثل ٍ جغده . خوب نیست که آدم اینقدر تو خیالش باشه . نمی دانم چرا هر وقت پیشمه حس می کنم زیر پتو ام . باد سرد روی صورتم می خورد و آرام قلقلکم می دهد . بعد از این چند رو هنوز هم نمی خواهد حرف بزند . اشاره می کند به لیوان و آن را درست می گذارد سر جایش . از پارچ آب می ریزد داخلش . کم کم از من دور می شود . مثل همیشه پرده را می کشد . وقتی می رود مادر آرام وارد اطاق می شود . به اطاق تمیز شده نگاه می کند . می داند کار من نیست . ولی او را هم نمی شناسد . صدای آهش را می شنوم . در را می بندد .

آفتاب بالای توالت ایستاده است . درست مثل چند لحظه پیش . الان آمده و لبه ی ایوان نشسته . می خواهم کنارش باشم ، هنوز هم حرف دارم .  تو حرف داشتی . می روی بالا . بالا می رود . راوی نه آفتاب . دستش را دراز می کند که بلندش کند . آرام پایش را بین آجر ها قفل می کند . سعی می کند از دیوار بالا برود .نمی توانم دستش را بگیرم . پایین می افتد . صدا می آید . چروک روی پوستش برداشته می شود . یک پایش در باغچه و پای دیگرش مابین در قرار گرفته تا در بسته نشود .

به مادرم بگویید اینقدر سر و صدا نکند . جیغ نکشد . زبانش را گاز نگیرد . قطع می شود به خدا !

 


[+] نوشته شده توسط مسعود در 11:31 | |

بد نیس گریه کنی !

بد نیس گریه کنی !

نوشته ی : مستعان غلامی

 

مثل هر روز نمازت را خواندی . خود من هم آنجا بودم . پشت سرت ، جلوی یک صف نماز خواندم . شک دارم که باطل شده یا نه ! . مردم محل با تو دست می دهند . التماس دعا دارند و تو در دلت می خندی دقیقا مثل همان لحظه که با نیشخند به آن ها می گویی : " همه ی ما محتاج دعایم."

خوب هم می دانی که چرا جمله ی بالا را 5 بار در شبانه روز بعد از نماز می گویی .

از در که خارج می شوی ، میرزا وارد می شود . مهر بر می دارد . نمازش را با اکراح می خواند ؛ نمازش تمام نشده بر می گردی ؛ بهانه ات این است که تسبیحت جا مانده و تو جا گذاشتیش . میرزا سعی می کند با دعاها نمازش را تا بعد رفتنت ادامه بدهد ولی تو مثل یک مگس سمج مثل همان روز زیر لب دعا می خوانی ، تسبیح می زنی و سعی می کنی لبخندی را گوشه ی لبت بسازی . میرزا نماز را تمام می کند ؛ تو به سویش می روی . دست پیش می بری و میرزا به دستت نگاه می کند . به جز خط بندهای دست شیار دیگری در دستت نبود . میرزا سرش را بالا می کند ، در چشمانت می نگرد ؛ تو هنوز دستت دراز است و میرزا زیر لب یک استغفر الله می گوید و دستانش را ستون می کند و بلند می شود . خودت هم خوب می دانستی که از این موضوع فقط من و تو و میرزا با خبر بودیم . میرزا وقتی کفش هایش را می پوشد بلند طوری که بشنوی می گوید : - بوی گندت خانه ی خدا را پر کرده . الاخلص ٌمن الایمان . و باز جمله ی چند دقیقه قلبش را تکرار می کند ، دستی بر نرده های سبز مسجد می کشد و از حیاط خارج می شود .

((( در خیابان رعنا را دیدی تو را که دید چادرش را جلو کشید ولی دیر شده بود . یک دور اندامش را برانداز کرده بودی و همین برای امشب کافی بود . رعنا جلو می آید . سلام می کند و تو چشمانت دو ، دو می زند .

حتی یادت می رود جواب سلام را بدی و او رد می شود . عبایت را در می آوری . امامه ات را باز می کنی که دوباره ببندی و با زبانت دندانت را می خایی . دوش می گیری ،سبک می شوی و حالا دیگر باید بخوابی تا صبح سر وقت برسی . آخر یک محل چشم براه سخنان دلنشینی که هر روز بیشتر بر غم حسین می افزایی می شوند . فردا اول محرم است و خودت می دانی که باید از نو شروع کنی ، از مدینه حرکت کنی و دهم بکشیش ؛ بقیه اش هم هر چه خواستی بگو مردم می گریند .

بیرق ها را برپا می کنند ، نماز عشا را می خوانی ، با دستت پایین عبایت را جمع می کنی و آرام به سمت منبر پیش می روی . میرزا هم از صحبت هایت خیلی خوشش می آمد . گریه می کرد و مردم را مجبور می کرد تا گریه کنند . تو بالای منبر می خوانی از قصه های ننه کلثوم تا روباه مکار و اشاره می کنی به قیامتی که وجودش هم تردید است . نگاهت همیشه به سمت بالاست . مردم می گفتند در جستجوی اللهی یا منجی را می بینی ؛ خودت هم خوب می دانی که من می دانم در طبقه ی بالا میان زنان چه می گذشته و تو دنبال چه بودی . چرندیاتت تمام می شود . چشم ها پر از خون است . مردم سوال می پرسند و سنبلشان می کنی . مردم می مانند ولی تو باید می رفتی . به مردم که چه کار داری . نعلینت را که می پوشی از مسجد خارج می شوی . در اواسط کوچه رعنا را می بینی . سرت را بالا می آوری . به چشمانش زل می زنی و سلام و علیکمی می گویی . رعنا ناچار می ایستاد و سلام می کند و می گوید توفیق نشده پای عرایزت بنشیند و تو هم فرما می زنی و او به سمت مسجد می رود . به خانه می روی . زیاد درباره ات گفته ام . می خواهم شب تاسوعا را به خاطرت بیاورم . میرزا گفته بود حاجی تا می تونی اشک مردم رو واسه فردا در بیار و تو اینقدر آب و تاب دادی که خون ها پاشید لبه ی سفید لباس یکسره ات و همه گریه کردند . پشت میکروفن هق می زدی و دماغت بالا می کشیدی . از اینجا خیلی قشنگ به ریش مردم می خندی .  از پشت پرده نگاهت به مچ پای بیرون زده از چادر خورد و دیگر نفهمیدی که داری چه می گویی .حواست اصلا جمع نبود . میرزا گریه می کرد و به سر می کوفت . آروم گفت : " حاجی باید مداح بیاد ختمش کن " و تو بلادرنگ صلوات خواستی دستت بین پاهایت بود و آن را آرام بلند کردی . دست خودت نبود . آرام از مسجد خارج شدی به سمت دستشویی رفتی . خیلی دلت می خواست بدانی آن مچ پاها مله که بود . هر دو دستشویی پر بود و تو مجبور بودی که صبر کنی . چند لحظه گذشت و کسی بیرون نیامد . در زدی و سرفه ای کردی . چند لحظه بعد رعنا بود که از دستشویی خارج شد . سلامی کرد بر تو و با همان کلمه جوابش را دادی . اینجایش را هم یادم رفت بگویم که چند باری راهروی منتهی به دستشویی را بالا و پایین کرده بودی . به دست شویی که رفتی متوجه شدی که خودت را خیس کرده بودی . زمانی که در دستشویی بودی تا زمانی که در را باز کنی صدای آب را می شنیدی . بیرون می آیی . ؛ رعنا آنجا بود . چادرش آریه ایستاده بود و تو فقط نگاه می کردی . به سمتت بر می گردد . یک باز دیگر اندامش را می بینی . از این زاویه و در این مدتی که برگشت کل برجستگی های بدنش مشهود بود . تو را که دید اعتماد کرد . با همان وضع ولی کمی جم و جور تر نزدت آمد .

-         حاج آقا ببخشید ! یه سوالی داشتم .

-         بفرمایید ( زبانت گرفته بود  )

-         ببخشید ! یه وقت فکر بد نکنید . فقط در حد یه سواله . یه سوال که ذهنمو مشغول کرده . راجبه عفاف و شریعته .

-         ماها امین راز مردمیم . اگر بتوانم برایتان حلش می کنم .

-         روم به دیوار . اگه یه دختری با یه حاج آقایی رابطه ی ... داشته باشه . گناهش بر گردنه کیه ؟ و آخرش دختره چی می شه ؟

لبخندی زدی . لبخندی از روی رضایت .

-         کدوم حاج آقا ؟!

و رعنا همان طور خشک ایستاد .

- مثلا اگر من باشم حاضرم گناهشو بخرم .

تو خندیدی و رعنا هم لبخند ملیحی را زد که صورتش را جذاب تر کرد .

-         جدی که نمی گی ؟

دست جلو بردی . با دو دستت سرش را پرس کردی . مدتها بود منتظر همچین موقعیتی بودی . جلوی دهانش را گرفتی . خودت را به پشتش رساندی و هلش دادی . می خواست جیغ بزند . چادرش را در آوردی . حالا کل اندامش را می دیدی . بدون ترس و همه چیز برای تو بود . دست کشیدی بر رویش و مداح می خواند . صدای نی می آمد . غمگین نمی زد . آن شب اصلا شب غمگینی نبود . تو دست پیش بردی . لمسش کردی . کم کم ساکت شده بود . مثل دو کرم در هم لولیدید و بالا و پایین و عقب و جلو می رفتی . مداح می خواند . همه به سر می زدند . گریه می کردند . ضربان قلبت سریع بود . حیاها را ریختی و وقت نداشتی . هیچ کس شما را ندیده بود . از دستشویی خارج می شوی . دستی بر پشتش می کشی و صدای جیر جیر در به صدا در می آید . میرزا را که می بینی خشکت می زند . رعنا تعجب می کند . زبان هر دویتان بند آمده بود و میرزا می گوید :

-         جواب سوالت رو گرفتی دخترم ؟ زن حاجی شدن چه فرقی با ... داره ؟

تو می گویی :

-         رابطه مشروع بود میرزا ، ما برای رفاه مردم هر کاری می کنیم . مردم که شاد باشن ما هم شایدم . مگر علی و محمد این طور نبودن .!

میرزا را می دیدم که به تو نزدیک می شد . ضربه اش را زیر گوشت حس کردی .

- دختر من فاطمه و خدیجه نیس . رعناااااااس . فردا تو محضر می بینمت حاجی . )))

میرزا از مسجد خارج شده بود .و تو پشت سرش می رفتی . نعلینت نبود . کسی آن را پوشیده ؟! . میرزا دور شده بود . دمپایی کسی را می پوشی تا از مسجد خارج شوی . به سمت دستشویی می روی . مطمین بودی که میرزا رفته . نعلینت در سوراخ توالت گیر کرده بود . با انگشتانت بیرونش آوردی . آن را می پوشی . اکراح داری که دستت نجس شده یا باز هم می شود حلال فرضش کرد . حالا میرزا بغل دستم نشسته . چه می گویی ؟!

 

 

************* اگر سخن نویسنده رو می خواید بشنوید رو ادامه مطلب کلیک کنید . *******


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط مسعود در 19:49 | |

جواب پرسش ها ...

سلام دوستان زیادی سوال کرده بودن که معیار انتخاب کتاب ها چیست !

راستش اینجا سعی می کنیم از نویسنده های بزرگ و صاحب سبک در هر ضمینه ای مثل : فلسفه ٰ رمان ٰ داستان کودکان ٰ داستان کوتاه ٰ تاریخی ٰ حماسی و ...

دوستان عزیز

خیلی ها هم به دلیل در دسترس نبودن کتاب ها و زمان آن گله داشتن !

راستش کتاب هایی که معرفی می شن در اینجا ! طوری انتخاب می شن که در ایران چاپ بشن . و در اغلب کتابفروشی های معتبر هم وجود داشته باشه . اگر هم بتونم لینک اینترنتی اون رو به صورت کتاب الکترونیکی قرار می دم .

زمانش هم ٰ ما همیشه گله ی زمان رو داشتیم که مطالعاتمون به سطح زیادی کاهش پیدا کرده . و اینقدر ناله های زمانی را فریاد زدیم که مجبور شدیم زمان ما رو کنترل کنه نه ما زمان رو .

با این حال تاریخ به اتمام رساندن اولین کتاب ! یعنی : ارابه ی خدایان به دلیل امتحانات ترمی دانشگاه و مدارس ( بیشتر اعضا در این دو ارگان حضور دارند ) به ۴ بهمن تمدید شد .

بازم اگر سوالی داشتید بگید .

 


[+] نوشته شده توسط مسعود در 13:13 | |


قالب وبلاگ
Http://www.J28.ir

هاست و دامین